#فقط_بخاطر_دخترم_پارت_93

_برووو بروو الان پویان میاد

_خدافظ عشق زندگیم

هنوز ده دقیقه از رفتنش نگذشته بود که صدای چرخوندن کیلید تو قفل منو از جا پروند ولی با دیدن قامت بلند شوهرم پدر بچم بابای تبسمم نفسه حبس شده تو سینم و ازاد کردم بارون وحشیانه به پتجره ها میخورد مثل قلب من که خودشو به درو دیوار میکوبید پویان کنارم خوابیده بود از ترس نمیتونستم چشم روهم بزارم اشکام بالش و خیس کرده بود اخه من باچه بهونه ایی تبسم و بدم پویان ببره خدایا چیکار کنم خودت به دادم برس

_حواست به تبسم باشه

_توکی میای

_حالا برید شما من یکم حالم سرجاش اومد اژانس میگیرم میام

_نگه کن ترو خدا یه جمعه ست که من خونم حالش بد شده

پویان با غرغر تبسم و تو بغلش گرفت و از خونه خارج شد رفتم تواتاقم و مانتو و شالم و سرم کردم و برگشتم تو اشپز خونه دستام میلرزید و من به احمقیت خودم لعنت فرستادم: میشه ازت خواهش کنم بیای من باید یه خبره مهم بهتون برسونم مهتاب خانم

_اقا سبحان محمد برای من تموم شده خواهش میکنم اینقدر تماس نگیرید من نمیتونم بیام بیرون

_مهتاب خانم ازتون تمنا میکنم هرکجا شما بگید میام فقط یه قرار بزاریم که ببینمتون

اونروز با اتیش عشق قدیمیم شعله ور شده بود همین باعث شد قبول کنم که با شکم برامدم تویه کافیشاپ با سبحان پسرخاله محمدقرار بزارم

_اقا سبحان قهوتونم که میل کردید حالا نمیخواید بگید برای چی منو کشوندید اینجا

_اینکه دلم واست تنگ شده بود دلیل قانع کننده ایی نیست

_چی میگی تو واسه خودت کیفم و برداشتمو از جان بلند شدم که سبحان

یه پوزخند زدو از تو جیب کتش یه پاکت سفید رنگ بیرون اورد و روی میز گذاشت


romangram.com | @romangram_com