#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_502

با شنیدن این حرف نظر آریان عوض شد و گفت:

- نه خودم هم یه دست بازی می کنم.

بازی با آریان از همه سخت تر بود. چون اولا دیگه کسی نبود که بهم تقلب برسونه دوما خودش استاد تقلب بود. هر جور بود می خواست شکستم بده تا با پویان بازی نکنم. آخر هم کار خودش رو کرد.

بازی آریان و پویان از همه طولانی تر شد. هر دو حرفه ای بودن و از طرفی یه جورایی با هم خوب نبودن واسه همین نمی خواستن کم بیارن. کنار آریان نشسته بودم و تشویقش می کردم ... بالاخره هم آریان برنده شد و تمام حرصش رو با انداختن پویان توی استخر خالی کرد.

روز خیلی خوبی بود ... هر چند سیزده به در سال های قبل بیشتر شیطنت می کردم اما امسال هم قشنگی خودش رو داشت. همین که آریان کنارم بود ... همین که واسم غیرتی می شد ... همین که بهم تقلب می رسوند تا برنده باشم..همش یه حس شیرینی رو بهم می داد.

***

حدودا یکسال از زندگی مشترکمون می گذشت. همه چیز خوب بود. خوب که نه عالی بود. آریان واقعا تک بود. زندگیم پر بود از آرامش ... پر بود از خوشبختی ... مثل داستان ها عاشق و معشوق نبودیم اما خب هم دیگه رو دوست داشتیم. سارا و پدرام هم که واسه خودشون لیلی و مجنونی شده بودن. سارای دیوونه سه بار پدرام رو کشوند خواستگاری تا بالاخره جواب مثبت داد.

همه چیز خوب بود. علاوه بر اینکه حدود سه ماه دیگه عروسی پدرام و سارا بود. خیلی خوش حال بودم که سارا میشه زن داداشم.

سوگل: هوووی با توام ... کجا سیر می کنی؟

romangram.com | @romangram_com