#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_471


دوغ پرید توی گلوش و به سرفه افتاد. آخیش دلم خنک شد. تا سیما خانوم باشه دیگه زر اضافه نزنه. لبخندی رو به سیما زدم تا یه جاییش بسوزه و رو به پدرجون و عمه خانوم که حالا به بحث آریان و سیما نگاه می کردن گفتم:

- بفرمایید ... سرد میشه ...

دوباره همه مشغول شام خوردن شدن. بین شام هر بار پدرجون یا پدر خودم از دستپختم تعریف می کرد و باعث می شد که من و آریان خنده مون بگیره. آخر کار هم آریان طاقت نیورد و با گفتن:

- ممنون عزیزم عالی شده بود.

از سر میز بلند شد. اما متاسفانه قبل از آریان سیما میز رو ترک کرده بود. یه نگاه به سالن انداختم که پدرام متوجه نگرانیم شد. چشمکی زد و با گفتن:

- دستت مرسی آبجی جونم.

میز رو ترک کرد و رفت روی مبلی که بین سیما و آریان بود نشست و مشغول بحث با آریان شد. نگاهی به سیما که واسه خودش مگس می پروند کردم و لبخند پیروزمندانه ای زدم و با خیال راحت مشغول خوردن غذام شدم.

ساعت از دوازده گذشته بود. نفسم رو با صدا بیرون دادم. بالاخره تموم شد. لباسم رو با یه پیرهن کوتاه و حریر بنفش عوض کردم تا راحت باشم. با صدای خر و پفی که آریان به راه انداخته بود بعید می دونستم بیدار بشه؛ واسه همین پوشیدن این لباس واسم مشکلی ایجاد نمی کرد. یه لحظه دلم واسش سوخت. همه ی کارهای اصلی رو اون انجام داده بود.


romangram.com | @romangram_com