#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_406
و با صدای بلند خندید.
- وااای آریان آبروم میره که ...
در کمال تعجبم دستمالی از جیب کتش بیرون آورد و روی لب هام کشید و گفت:
- نه عزیزم الان درستش می کنم.
چشم هام رو گرد کردم و گفتم:
- خب چرا از اول بهم دستمال ندادی؟
آریان: مگه عقلم رو از دست دادم که از تو بگذرم، هوم؟
حجوم خون رو به صورتم احساس کردم. دستمال رو از دستش کشیدم و سرم رو پایین انداختم. دستش رو دور بازوم حلقه کرد به طرف محوطه ای که به خاطر آتش بازی شلوغ شده بود هدایتم کرد و گفت:
- خجالت نداره که ...
romangram.com | @romangram_com