#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_381
ناچار باشه ای گفتم و به سمت اتاق خواب رفتم. یه نگاه به لباسی که روی تخت بود انداختم. اوه اوه. لباس نازک و حریر با خطوط نامنظم قرمز مشکی که بلندیش به زانو نمی رسید. یه نگاهی بهش کردم و شروع کردم به فکر کردن.
لباس ها رو برداشتم و داخل کمد گذاشتمش. یه تک پوش و شلوار برداشتم و پوشیدم. با صدای آریان از پشت در، پد بهداشتی که تو ساک بود رو برداشتم و به سمت در دویدم. آریان هم گیج و مات به من نگاه می کرد. آخر طاقت نیاورد و گفت:
- چی شده؟ کجا میری؟
تند تند گفتم:
- دستشویی دستشویی ...
آریان: وا خب چرا انقدر خودتو نگه داشتی که الان اینطوری بدوی؟
در دستشویی رو بهم زدم و تو آینه واسه خودم کلی ابرو بالا و پایین انداختم. موهام رو بهم ریختم و یکمم لباسم رو نامرتبش کردم. واسه خودم خندیدم و رو شکمم خم شدم و در رو آروم باز کردم و با ناله گفتم:
- آریــان؟
romangram.com | @romangram_com