#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_318
نگران شدم و گفتم:
- باشه داداش مشکلی نداره. لازانیا درست کردم. نهار شرکت رو نخور.
پدرام: باشه. تا یک ساعت دیگه اونجام.
خداحافظی کردم و لباسام رو برگردوندم داخل کمد. نمی دونستم چطوری به آریان بگم. از اتاق بیرون اومدم و نگاهی بهش انداختم. خواب بود. معلوم بود خسته ست. دلم نیومد بیدارش کنم. ملحفه ای از رو تخت برداشتم و روش انداختم. همزمان گوشیش زنگ خورد و بیدار شد. نگاه خوابالود و متعجبش رو بهم انداخت. خب منم بیدار می شدم و می دیدم یکی روم خم شده همین طور می شدم دیگه. دستم رو بالا اوردم تا ملحفه رو ببینه. لبخندی زد و گوشی رو از میز بالا سرش برداشت و جواب داد.
روی مبل مقابلش نشستم و منتظر شدم تا تلفنش تمام شه. به محض خداحافظی آریان سرم رو بالا آوردم و همزمان همدیگه رو صدا کردیم. لبخندی زدم و گفتم:
- بگو
آریان: میشه فردا بریم واسه خرید؟ عصر یه سری جلسه دارم واسه اردو های نوروزی. الان هم باید برم آموزشگاه جلسه گذاشتن.
یکم خودم رو ناراحت نشون دادم و گفتم:
- نه اشکال نداره.
romangram.com | @romangram_com