#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_307
- بله!
مامان: مشکلی که نداری؟
- نه مامان!
مامان: پریناز پشت خطی دارم. اگه کاری داشتی خجالت نکش. بهم بگو.
خدارو شکر کردم که از سوالای مامان نجات پیدا می کنم. سریع گفتم:
- چشم مامان سلام برسون. خداحافظ
به ساعت نگاهی انداختم. نه و نیم بود. آریان تا ساعت یک پیداش می شد. تا حالا یه سری غذا ها رو مثل لازانیا و پیتزا و قرمه سبزی بلد بودم ولی تو بقیه غذا هاهنگ بودم. پدرجون هم از وقتی ما قرار شد تو این آپارتمان زندگی کنیم واحد بالایی رو واسه خودش خرید تا هر وقت اومد ایران به گفته ی خودش مزاحم ما نشه. با این سر و وضع و این لباس ها نمی شد برم پیشش و ازش بپرسم آریان چه غذایی دوست داره. با خودم قرار گذاشته بودم کاری کنم که آریان منو رو بیشتر از سیما دوست داشته باشه و اونو کم کم بطور کل فراموش کنه و از امروز باید کارم رو شروع می کردم. شاید درست کردن غذای مورد علاقه ش اولین قدم بود.
شماره ی پدرجون رو گرفتم و ازش خواستم غذاهای مورد علاقه آریان رو واسم بگه. خوشبختانه گفت:
romangram.com | @romangram_com