#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_276

همون لحظه در اتاقم باز شد و آریان با لبخند وارد سالن شد. خداروشکر خودش اومد وگرنه خجالت می کشیدم برم صداش کنم. با هم وارد آشپزخونه شدیم. کنار بابا نشستم و آریان هم رو به روم نشست. هر قاشقی که به دهنم میذاشتم سنگینی نگاه آریان رو حس می کردم. مامان و بابا هم مشغول صحبت بودن. پدرام مشغول خوردن غذا بود. یاد حرفی که به آریان زد افتادم. پام رو از زیر میز محکم روی پاش کوبیدم که لیوان دوغ توی دستش تکون خورد و روی لباسش ریخت.

آریان با لبخند بهم نگاه کرد. یعنی فهمیده بود کار منه؟ مامان صحبتش رو قطع کرد و گفت:

- پدرام پاشو لباستو عوض کن مادر

پدرام اخمی کرد و گفت:

- نه مامان زیاد کثیف نشده بعد از شام عوضش می کنم.

باز هم سنگینی نگاه آریان رو حس کردم. بابا هم که مثلا با مامان حرف می زد ولی تمام حواس جفتشون به ما بود. سرم رو بالا آوردم. با نگاهم غافلگیرش کردم. دستم رو به علامت چی شده؟ تکون دادم. آریان هم سرش رو به طرفین حرکت داد و غذاش رو خورد.

بعد از تموم شدن غذای من آریان هم بشقابش رو کنار زد و از مامان تشکر کردیم و از آشپزخونه خارج شدیم . روی کاناپه ای که نزدیک تلویزیون بود نشستم تا تلویزیون ببینم. آریان هم دقیقا کنارم نشست.

برگشتم سمتش که لبخندی زد و گفت:

- فردا صبح بیام دنبالت واسه خرید خانومی؟

romangram.com | @romangram_com