#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_274
آریان با اخم به در اتاقم تکیه داده بود. وقتی متوجه شد دیدمش دستش رو بالا آورد و با انگشت اشاره اش رو ساعت مچیش چند تا ضربه زد. شونه ای بالا انداختم و دستمال مرطوبی برداشتم و روی صورتم کشیدم. نمی دونم چرا امروز هوس کرده بودم لجش رو در بیارم. وقتی خونسردیم رو دید جلو اومد و دستمال رو از دستم گرفت و رو میز پرت کرد و گفت:
- بهت نگفتم دیر نیا خونه؟
- با پدرام بودم خب.
دستش رو بین موهاش کشید و گفت:
- حالا با هر ...
هنوز حرفش تموم نشده بود که پدرام پیداش شد. دستگیره در رو کشید و همون طور که در رو می بست به سمت آریان چشمکی زد و گفت:
- راحت باش داداش. حالش رو بگیر. ما که یه عمرنتونستیم ببینم تو چیکار می کنی.
عجب آدم عوضی بود. آریان که از حرف پدرام خنده اش گرفته بود یکم آروم تر شد و گفت:
- می دونی وقتی اونطوری از پیشم رفتی چه حالی شدم؟ می دونی مامانمو تو یه تصادف از دست دادم؟ می دونی چقدر به خودم فحش دادم که چرا اونطوری باهات حرف زدم؟ اگه تو چیزیت می شد من چه خاکی به سرم می ریختم؟ هان؟ جواب بده. دستم رو توی دستش فشار می داد. دردم گرفته بود ولی نگرانیش رو دوست داشتم. چشماش رو بست و دست دیگه ش رو مشت کرد.
romangram.com | @romangram_com