#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_194

امیر علی با سری افتاده گفت :

چشم بابا...

بعدم سریع رفت توی اتاقش...

اونا که رفتن ، من و علی یه نگاهی به هم انداختیم و زدیم زیر خنده ...

خندمون که تموم شد گفتم :

هیچ وقت احساس نکردم این بچه ها از گوشت و خون خودم نیستن....دقیقا همه ی اخلاقاشون به من و تو رفته .... حتی چهرشونم شبیه به ماست...چشمای خاکستری جفتشون ... موهای استخونی فاطیما ... موهای مشکی امیر علی... شاید هیچ وقت بهشون نگم که از خون ما نیستن ...خون و رگ مهم نیست مهم انسانیت آدمه ... ولی ازت ممنونم ... ممنونم که تنهام نزاشتی و در هر شرایطی حمایتم کردی ... حتی در برابرخانوادت ایستادی تا این بچه ها رو آوردیم ... اون 4 سال خیلی سخت بود ... ولی در کنار تو شد بهترین سال های عمرم ...

من از تو ممنونم خانمم که کنارم بودی...حضورت همیشه بهم اعتماد به نفس قوی ای داده...ممنون عزیزم....

بهش خیره شدم مرد من با این سن هنوزم جذاب بود میون موهاش تارهای سفید هم یکی در میون به چشم می خورد...از نیروی انتظامی بازنشسته شده بود و حالا بعد از مرگ بهنام و بهرام ریاست کارخونه به عهده عشق من بود ...

فریبا هم به تنهایی در آمریکا زندگی می کرد و فاطمه خانم هم 2 سال بعد از بهرام فوت کرد ...

دوباره توی چشمای روحم خیره می شم و زمان و مکانو به دست فراموشی می سپاریم ...

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــ

پایان



romangram.com | @romangram_com