#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_181
ـ آخی طفلی ببین چقدرم قیافه مظلوم و معصومی داره...
چشمامو باز کردم تا متوجه شدن سریع رفتن بیرون ، اشک توی چشمام جمع شده بود...
چه بلایی سرم اومده بود و خودم خبر نداشتم ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
به در خیره شده بودم که...
که علی درو باز کرد و وارد شد و درو پشت سرش بست با دیدن من لبخندی زد و اومد نشست لبه تخت و گفت :
حال نفسم چطوره ؟
با بغض و صدایی لرزون گفتم :
علی چه بلایی سر من اومده که خودم خبر ندارم ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
صورتش قرمز و رگ گردنش متورم شد ، دستش که روی پاش بود مشت شد...ولی سعی کرد خودشو نبازه :
از چی حرف می زنی عزیزم ؟
علی جون من راستشو بگو...
علی ناله کرد :
آخه لامصب چرا جون خودتو قسم می دی ؟ من الان چی بگم آخه ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
romangram.com | @romangram_com