#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_153
نه گفتم که خوبم.
خیلی خب حاضر شو بریم.
مانتو مشکی که قدش تا سر زانوهام بود با شلوار جین مشکی با شال مشکی پوشیدم ، کیف و کفش مشکیم رو هم برداشتم و با علی سوار ماشین شدیم...
به عزت شرف لا اله الا الله...جسم خانم بزرگ پیچیده در یه کفن سفید داخل قبر گذاشته شد..احساس کردم نفسم داره بند میاد و دوباره همون حس خفگی...خاک ها ریخته می شد و قرار بود اونجا بشه خونه ی ابدی خانم بزرگ...ولی خانم بزرگ من زنده بود چرا داشتن دفنش می کردن؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
الان عصبانی میشه ، سریع رفتم جلو و بیلو محکم گرفتم همه با تعجب بهم نگاه می کردن ، صداها قطع شده بود...
آروم گفتم :
چی کار می کنید؟ خانم بزرگ زندس چرا دارید زنده به گورش می کنید؟
کم کم صدام اوج گرفت :
مگه نمی دونید خانم بزرگ از اینکه کسی چیزی رو بهش تحمیل کنه بدش میاد؟ الان شما دارید مرگو بهش تحمیل می کنید ، زود باشید درش بیارید الان عصبانی می شه هااااااااا ، خانم بزرگ من زندس ، خانم برگ باید باشه و به همه دستور بده ، باید باشه تا به رفتارهای بچگونه من چشم غره بره و منم حساب ببرم...خانم بزرگ بیا بیرون من کمکت می کنم ، بیا دستتو بده به من...
با زانوهام روی زمین افتادم و شروع به کنار زدن خاک ها کردم ، یه دستی زیر بغلمو گرفت و آروم گفت :
خانومم ، عزیزم خانم بزرگ مرده بزار همینجا روحش آروم بگیره...
برگشتم علی بود ، اشکام تند تند پایین میومد با التماس گفتم :
تو رو خدا علی بزار خانم بزرگو نجاتش بدم الان اون زیر خفه میشه...تو رو به هر چی می پرستی قسم بزار از زیر این همه خاک درش بیارم الان بدنش درد می گیره ها...
علی با چشمای اشکی اومد بغلم کرد و به زور بردم عقب ، دوباره خاک هایی بود که ریخته می شد جیغ زدم و داد زدم :
romangram.com | @romangram_com