#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_152

سرمو بلند کردم و توی چشمام خیره شدم و همونجور که گریه می کردم گفتم :

چجوری آروم باشم ؟ چجوری ؟ مگه میشه ؟ یه عمره نا آرومم ، یه عمره رنگ آرامشو ندیدم ، 21 سال در نا آرومی زندگی کردم...بعد 21 سال هم تا رنگ آرامش خواست به زندگیم بیاد رنگ سیاه نا آرومی دوباره خودشو مثل بختک روی زندگیم انداخت...علی من خیلی بدبختم ؟ چرا نمی تونم برای چند ساعت هم که شده رنگ عشق و ارامشو ببینم؟

خسته ام ، خیلی خسته ام ، کاش بخوابم برای همیشه و دیگه هم بیدار نشم...

علی دستشو روی لبام گذاشت و گفت :

هییییییییییییش خانومم حرف از خواب همیشگی نزن که تو اصلا حق نداری بدون من بخوابی...عزیزم زندگی پستی و بلندی داره باید با این پستی ها و بلندی ها جنگید...

داد زدم :

تا کی ؟ تا کی علی ؟ تا کی باید بجنگم ؟ بخدا دیگه خسته شدم ، دیگه جونی برای جنگ ندارم....خدایاااااااااااااا ااااااا منو می بینی؟

با دستام صورتمو پوشوندم و گریم شدت گرفت . علی محکم منو به خودش می فشرد و من تک تک سلولام آروم می شدن...

یه دفه حس کردم تمام محتویات معدم قراره بیرون بیان سریع از بغل علی پریدم پایین و رفتم دست شویی فقط حالت تهوع داشتم ، حال خیلی بدی بود ، علی هم مدام به در می زد و می گفت :

سارا ، سارا جان حالت خوبه؟

صورتمو شستم و بیرون اومدم ، علی نگران اومد جلو و گفت :

حالت خوبه عزیزم ؟

آروم گفتم :

آره خوبم ، بریم؟

می خوای اول بریم دکتر؟

romangram.com | @romangram_com