#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_140

لحنش کاملا مشخص بود دلش می خواد بره...اومد پاکتو پاره کنه آروم دستمو گذاشتم روی دستش نگام کرد، آروم گفتم:

ما به این عروسی می ریم...

اما...

اما و اگر نداره بابا دلم تو این خونه پوسید...

لبخندی زد و گفت:

مرسی...

فقط لبخند زدم...

عروسی پنجشنبه بود ، چهارشنبه با علی رفتیم یه لباس خیلی نایس و کفش ستشو خریدم البته نزاشتم توی تنم ببینه آخه می خواستم یه دفه ببینه سورپرایز بشه هر کی ندونه فکر می کنه عروسیمه والا...

پنجشنبه ساعت 12 ظهر رفتم آرایشگاه موهامو فر نانسی کرد و برام شینیونش کرد...ناخونامم مانیکور کرد و خلاصه ساعت 6 که خودمو تو آیینه دیدم باورم نمی شد خودم باشم...رنگ لباسم با موهام یه هارمونی قشنگی رو به وجود آورده بود...

شاگرد آرایشگر کمکم کرد لباسمو بپوشم بعدم مانتو عسلی با شال نباتی رنگمو پوشیدم و منتظر علی شدم...

سوار ماشین که شدم رو به علی گفتم:

سلام

چند ثانیه با بهت نگا کرد وقتی به خودش اومد گفت:

شالتو بکش جلو...

نمی دونم چرا ولی ناخودآگاه شالمو کشیدم جلو...جلوی یه آتلیه نگه داشت و گفت:

romangram.com | @romangram_com