#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_134
نگاهم به خودم افتاد اووووووووووووه مانتو کوتاه قهوه ای با شلوار کتان فوق العاده تنگ مشکی با شال مشکی داشتم از خنده می ترکیدم یعنی علی اینا رو تن من کرده با چشمایی که داشت قهقه می زد بهش نگاه کردم فکر کنم اونم تازه متوجه شد که چی تن منه چون با اخم سر تا پامو نگاه می کردو آخرم با حرص بلند شد و چنگی به موهاش زد و زیر لب گفت :
لعنت به من... لعنت به من....
وای چقدر باحال حرص می خورد از حرصش خندم شدیدتر شد و دیگه کنترلمو از دست دادم و قهقهم به هوا رفت...
خندم که تموم شد دیدم علی با لبخند و نگاهی که برق عجیبی داشت بهم خیره شده...اومد و لبه ی تخت نشست دستمو گرفت و آروم نوازشش کرد وای داشتم پس میافتادم...
انگشتامو بوسید و روم خم شد آروم پیشونیمو بوسید بعدم چشمامو گونمو چونمو بوسید...نگاش میخ شد روی لبم...سرش اومد جلو و لباش چسبید رو لبام چند ثانیه همینطوری لباشو ثابت نگه داشت بعد آروم و نرم شروع به بوسیدن کرد و منم که دیگه داشتم ذوق مرگ می شدم و عین این ندید پدیدا با ولع باهاش همکاری می کردم که یه دفه...
صدای یه سرفه ما رو به خودمون آورد...علی برگشت و منم به روبروم نگاه کردم یه خانم پرستار جوون بود ااااااااااااااااااااااه کصافط چجور پرید وسط عشق و حالمون...
جفتمون با قیافه های آیزون نگاش می کردیم که با خنده گفت:
بابا این طوری نگام نکنید ببخشید می خواستم سرم خانمو چک کنم...
اومد جلو و سرمو چک کرد که دکتر هم که یه مرد سی و خورده ای ساله بود وارد شد و رو به من پرسید:
حالت خوبه؟
بله خوبم...
اومد نبضمو چک و یه سری معاینات انجام داد و با پرستاره و صحبتی کرد و رو به علی گفت:
خانموتون مرخصن می تونید کارای ترخیصشونو انجام بدین...
علی با گفتن باشه رفت بیرون...چند دقه بعد اومد کمکم کرد از جام بلند شم و کفشامو پام کنم...
وارد خونه که شدیم کمکم کرد روی تخت دراز بکشم کنارم نشست و گفت:
romangram.com | @romangram_com