#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_191

به خداشرمندم بهمن روسیاهم . نمی دونم باچه رویی پا شدم اومدم سرخاکت .من حق ندارم باعشق تواینکاروکنم .ولی هرکه ندونه توکه می دونی دوست داشتن دست خود آدم نیست . بهمن می دونی که چه زجری می کشم .تاوانی که برای گناهم پرداخت کردم کافی نیست . بهمن توبگو کافی نیست؟ باید هنوزبیشتر زجر بکشم ؟باشه اگه تومی گی حقمه بازم تحمل می کنم .

وازته دلم شروع کردم به گریه کردن .نمی دونم خواب می دیدم یابیداربودم که دیدم نوری به طرفم میاد باتعجب سرم روازروی قبربلندکردم وبه روشنایی که هرلحظه به من نزدیکتر می شد نگاه کردم. انگاربهمن بود .چندقدم مونده به من ایستاد ساکت وبی صدادرحالی که نوری که دراطرافش بود چشمام رومی زد لبخندی به روم زدوگفت:

خودت رو زجرنده تارا . زندگی کن .خوشبخت باش فقط همین .من چیز دیگه ای ازت نمی خوام .عزیزم خوشبختی توخوشبختی منه .

خواستم چیزی بگم که ازجلوی چشمام محوشد.سرم روازروی قبربلندکردم .نگاهی به اطرافم انداختم .هیچ خبری ازنوری که دیده بودم نبود. فقط دورترازقبربهمن خانمی کنارقبری مویه می کرد انگارخواب دیده بودم . باخودم گفتم:

حتماً خواب دیدم .آره حتماً خواب دیدم.

وقتی که به خونه رسیدم تازه یاد استادکمالی افتادم وگوشیم روبرداشتم وشمارش روگرفتم باشنیدن صدام انگارکلی ذوق زده شده بود که باهیجان گفت:

سلام تاراخانم .چه خبر؟

سلام استاد

اینقدررسمی نباشید .راستی دیگه داشتم ناامید می شدم .خوب فکراتون روکردید.

آره

خب

باکمال تاسف باید بگم که جوابم منفیه

romangram.com | @romangram_com