#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_126


ممنون استاد باعث زحمتتون میشه

نه زحمتی نیست .پس هفته دیگه کتابهاروبراتون میارم .

وقتی صحبتهای استادتموم شدسریع خداحافظی کردم وبه سمت درساختمون حرکت کردم.

هیچ کدام ازبچه های دانشگاه جزپری نمی دونستند که من ازدواج کردم ودلم نمی خواست کسی من رودرحال صحبت بایک استادجوون ببینه وفکرای بدبکنه.

توی محوطه ی دانشگاه پری روپیداکردم که درحال خوردن چایی بود که ازبوفه ی دانشگاه گرفته بود.

وقتی منو دید به طرفم اومد وگفت :

خوب بگواستادباهات چیکارداشت؟

می خواست چندتا کتاب بهم قرض بده

جدی .مطمئنی کاردیگه ای نداشت ؟

نه به خدا!

حال چراهول کردی ؟


romangram.com | @romangram_com