#عشقی_برای_کشتن_پارت_139
رزهم نگاش نکرد. از ته دل میخواست فریاد بزنه:سهیل...میخوام پیشت بمونم..گریه نکن.
ولی میدونست که سهیل این انتظارو دوری حقّشه. دستشو کشیدو رفت.
سهیل هم سرشو گذاشت رو میزوآروم گریه کرد.
وقتی رز اومد بیرون اشک از چشمش سرازیر شد..دستشو گرفت به دیوارو دست دیگشو گذاشت روی دهنش تا گریشو مهار کنه...یکدفعه حالت تهوع گرفت..بزور نفس عمیق کشیدو آب دهنشو قورت داد تا به حالت طبیعی برگشت...
با خودش گفت:عشق صدای فاصله هاست...فاصله هایی که غرق ابهامند...این دوری...این فاصله لازمه سهیل، نمیخوام دلم بلرزه، میخوام به حرف عقلم گوش کنم، میخوام خوب فکر کنمو تصمیم بگیرم.
رز هم روز بعد با اتوبوس میخواست بره. سارا وپدرو مادرش هم اومده بودن.
رز:ممنون که اومدید بدرقه من..انتظارشو نداشتم.
مادر:رز، منو مثل مادر خودت بدون، باید زودتر بخاطر کاری که پسرام کرده بودن ازت عذر خواهی میکردم، دلمون برات تنگ میشه، مواظب خودت باش.
رز:این حرفا چیه مادر؟ دل منم براتون تنگ میشه..نگران نباشید. بغض کرده بود.
سارا:زود برگرد رز. _:سعی میکنم..
romangram.com | @romangram_com