#عشقی_برای_کشتن_پارت_138

رزپوزخندی زدو گفت:حالا حالاها باید تلاش کنی وصبرکنی تا من باور کنم دوستم داری،اگرببینم میتونی منتظر من بمونی، اونوقت میبخشمت..روزای انتظار تو داره شروع میشه، ببینم فرق تو با شوهر خواهرت چیه، مثل اون خیانت میکنی یا..منتظر میمونی..صبر میکنیمو میبینیم.
_:رز! این کارو با من نکن، من ازانتظار متنفرم..همیشه متنفر بودم، منو ببخش..خواهش میکنم، میدونم به فرصت احتیاج داری ولی طولانی...نه.
بعد بغضش گرفت،عصبانی شد...حال خودش دستش نبود فقط افسارش دست قلبش بود.
_:ناراحت نباش...این تصمیم آخرمه...با اونهمه دروغ، هر کسی که جای من بود نمیتونست تحمل کنه...اما من دارم یه فرصت به خودمون میدم، این کافی نیست؟.
_:رز... _:تو که خواهرت زندست...پس باید خوشحال باشی، دردت چیه؟.
_:رز...من ازتو خیلی چیزا یاد گرفتم، اینکه بتونم مقاوم باشم، احساس میکنم داری با این انتظار منو امتحان میکنی...درسته؟...
رز دیگه حرف زدنو توضیح دادن بیشترو صلاح ندونست..میترسید سهیل با دقت کردن بیشتر تو چشماش بفهمه احساسات واقعیه رز چیه، جدایی همونقدر که برای سهیل سخت بود برای رز هم سخت بود...میترسید بیشتر اونجا بمونه وبا دیدن چشمای سهیل اشک بریزه.
_:سهیل اینقدر با من بحث نکن...من یه سفر میرم شمال، نمیدونم کی برمیگردم، از الآن خدافظ.
سهیل اشک تو چشماش جمع شد وچیزی نگفت. رزهم اگر یخورده دیگه میموند با تماشای گریه سهیل ممکن بود دلش به رحم بیاد بخاطر همین بلند شدومیخواست بره. از کنار سهیل رد شد که بره بیرون. سهیل دستشو گرفت..اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد.
_:رز...تنهام نزار..بمون.
میخواست آخرین تلاششو هم بکنه تا رز بمونه..انگار با اینکه تصمیم رزو شنیده بود بازم امید به موندنش داشت...وامید داشت که رز تصمیمش عوض بشه.

romangram.com | @romangram_com