#عشقی_برای_کشتن_پارت_132
رز هم دیگه نتونست تحمّل کنه؛ گریش گرفت وگفت:نمیتونم..نمیتونم ازش جدا بشم،من خیلی دوستش دارم، میخوام ازش جدا بشم ولی نمیتونم، نه میتونم باهاش زندگی کنم ونه میتونم ازش جدا بشم..تو دوراهی موندم سارا..خیلی دو راهی بدیه.
سارا هم بغلش کردو گفت:عزیزم...گریه نکن، بهتره قبل از هر تصمیم عجولانه ای بری پیش یه مشاور...بهتره با مشاور مشورت کنی...موافقی؟ چون منم واقعاً نمیدونم چی بگم..از یه طرف گریه های تو واز یه طرفم برادرم...بهتره از یه شخص عاقل تر کمک بخوای.
رز سری تکون دادوگفت:باشه...میرم..این بهترین راهه، آره.
روز بعدشم سارا رفت سری به پدرومادرش زد که کلی با خنده وگریه آمیخته شده بودنو گریه...
سارا از سهیل خواسته بود تا بیاد اما سهیل اوضاع روحیش مناسب نبودو احتیاج به تنهایی داشت.
سارا داشت با پدرومادرش حرف میزد.. خونه بودن...بین پدرومادرش نشسته بود.
مادر:الهی قربونت برم عزیزم، خیلی دلمون برات تنگ شده بود دخترم.
سارا لبخندی زدو گفت:منم همینطور...شا...مراسم شاهین چی شد؟.
پدرش اخمی کردوگفت:اوضاعمون مناسب برای ختم نبود... بخاطر پلیسا و دیر تحویل دادن شاهین نتونستیم زود دفنش کنیم ومنم بیمارستان بودم..ولی خوب ختمی نمیگیرم، با اینکه شاهین مرده ازش ناراحتم، خودکشی گناهه...انتقام بدتر از اون هم گناهه وهم وحشتناک... ولی خوب دیروز تونستم کارارو درست کنم تایه مراسم ساده بگیریم بدون سومو هفتمو چهلمو این چیزا...امروز بعداز ظهر احتمالاً دفنش میکنیم، چندتا از همکارام میانو بعد تموم میشه.
سارا نفس عمیقی کشیدوگفت:حق دارید براش مراسم نگیرید...منو سهیل کارارو انجام میدیمو دفنش میکنیم نگران نباشید.
پدرش هم چیزی نگفت.مادرش دوباره دستی به صورت سارا کشیدو گفت:قربونت برم..خداروشکر که تو خوبی.
romangram.com | @romangram_com