#عشقی_برای_کشتن_پارت_131
احساس میکرد حالش خوب نیستو حالت تهوّع داره...دراز کشیدو نفسای عمیقی کشید تا حالش بهترشه.
سهیل هم چند دقیقه بعد خدافظی مفصّلی با خواهرش کردو رفت.
حسابی حالش گرفته بود وناراحت بود. سهیل هم تا روز بعدش هی داشت به رز زنگ میزد ولی رز با اینکه قلبش بی تابی میکردو دلتنگ سهیل بود جوابشو نمیداد، احساس میکرد هنوز آمادگی رویایی با سهیلو نداره ممکنه حرفای ناجوری بهش بزنه واینو نمیخواست...هنوز آمادگیشو نداشتو احتیاج به تنهایی داشت.
سهیل روبه روی عکس خودشو رز تو خونشون نشسته بود.
_:رز...خواهش میکنم برگرد...بدون تو نمیتونم، چرا نمیتونی بفهمی که من خیلی دوستت دارمو عاشقتم...من اهل عشق وعاشقی نبودم، تو دنیامو عوض کردی..حالا که بهت احتیاج دارم رفتی؟ ...منو ببخش عزیزم...ای خدا، خواهش میکنم...یه بار...یه بار میخوام ببینمش، خدایا..فقط تو واسم موندی، فقط تو خدا...تنهام نزار.
عکسشونو برداشتو بغل کرد...چند بار روی عکسو صورت رز رو بوسید.
رزو سارا هم داشتن با هم حرف میزدن.
سارا:من سهیل رو میشناسم رز...چشمای اون نمیتونن به من دروغ بگن، درسته که من موافق جدایی شما دو نفرم ولی...من عشقو تو چشماش دیدم..اون واقعاً میخوادت عزیزم.
_:میدونم سارا جون...خودم میدونم...
_:خوب پس...لا اقل یه بار باهاش حرف بزن، اون خیلی پشیمون بود..تصمیم نهاییت اینه که ازش جدا بشی؟ میخوای بری دادگاه خانواده؟آره؟.
romangram.com | @romangram_com