#عشقی_برای_کشتن_پارت_128
سهیل:رز...تنها کسی بود که همیشه میگفت خواهرم تو قلب ما زندست،اون خیلی چیزا به من یاد داد، ولی من بد جوابشو دادم...خیلی بد.
اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد که سریع پاکش کرد...نمیخواست ضعف نشون بده.
پدر:خواهرت الآن پیش رزه...خونه رزهستن، برو باهاش صحبت کن...لااقل زنتو نگه دار ،خواهرت هم خیلی ازت شاکّی بود..خیلی...برو همه چی رو درست کن، برو..
سهیل سری تکون دادو گفت:آره..من باید برم...باید سارارو ببینم.. باید ببینمش.
مادر:برو، پدرت هم معلوم نیست که امروز مرخص بشه یا فردا، ولی به احتمال زیاد امروزه، ولی تو برو پیش زنتو سارا.
سهیل خدافظی کردو رفت.رفت خونه رز...
سارا:شاید سهیل تا الآن فهمیده باشه که من زنده ام، اگر فهمیده باشه حتما میاد اینجا..
_:من که نمیخوام ببینمش...نمیتونم ببخشمش...دیگه عشقشو باور ندارم، نمیتونم که باور کنم.
سهیل اومد پشت درو زنگ وزد.
سارا لبخندی زدوگفت:باید خودش باشه..وااای خیلی دلم براش تنگ شده..خیلی.
romangram.com | @romangram_com