#عشقی_برای_کشتن_پارت_127
مادر: آروم مرد، دیگه گذشت..منم کلّی باهاشون حرف زدم.. شاهین که یکذّره پشیمون نبود، حرفای تو دیگه فایده نداره...سهیل که خدا بخواد پشیمونه، تو هم بهتره مراقب خودت باشی، یادت رفت دکترت چی گفت؟.
سهیل:پدر..دارید اشتباه میکنید...نباید همه تقصیرارو بندازید گردن من...شاهین خیلی بیشتر ازمن مشتاق انتقام بود...اون بود که میخواست من با رز ازدواج کنم...خودم نمیخواستم تا اینجا پیش بریم.. من رزو دوست دارم، از دستش نمیدم.
مادر:بسه دیگه...همه چی تموم شده ومنم پسرمو ازدست دادم، دیگه جلوی من از این انتقام لعنتی حرفی نزنید، نمیخوام حرفی درموردش بشنوم.
سهیل هم داشت جلوی خودشو میگرفت که گریه نکنه، تو دلش کلّی غصّه داشت.
***
سهیل:پدر من...خیلی با رز بد کردم...زندگیشو خراب کردم، در حالی که خواهرم زنده بود...یه انتقام الکی، حالا هم که...همه چی بهم ریخته... کاش سارا از قبل بهمون میگفت که زندست..کاش..کاش.
پدر:این انتقام...برادرتو به پای مرگ کشوند..درست میگی، اگر سارا زودتر بهمون میگفت..ولی خوب همه چی رو بهمون توضیح داده...اوضاع روحی خوبی نداشته.
سهیل:چیکار کنم پدر؟الآن گناهکار اصلی منم،چجوری جبران کنم؟! چیکار میتونم بکنم؟.
پدر:منو مادرت خیلی ازت دلخوریم، از شاهین هم همینطور...هر چند اون الآن دیگه اینجا نیست.. حتی اگر خواهرتون هم واقعاً مرده بود،شما حقّ اینکارو نداشتید، باید میرفتی سراغ شوهر خواهرت.. اون نامرد عوضی...ای کاش هیچوقت دخترمو بهش نمیدادم.
مادر:منم اینو بهشون گفته بودم...که باید میرفتن سراغ اون نامرد.
پدرش صاف نشستو نفس عمیقی کشیدوگفت:به هر حال...بهتره دیگه فکر آینده باشیم وسعی کنیم که همه چیز رو فراموش کنیم...نمیدونم رز بهت فرصت دوباره میده یا نه...
romangram.com | @romangram_com