#عشقی_برای_کشتن_پارت_109
رز سری تکون دادو گفت:نمیتونم دیگه حرفاتو باور کنم...نمیتونم، دیگه نمیتونم بهت اعتماد کنم.
سهیل احساس خفگی میکرد، احساس میکرد داغ کرده تو این هوا... حرفای رزو نمیتونست قبول کنه وتنها چیزی که براش مهم بود بخشش رز بود، فقط براش مهم بود که رز بهش بگه باهاش میمونه.
زندگی با همسرش براش مهم بود...حتی از کاری که شاهین کرده بود هم براش مهمتر بود، اون لحظه حاضر بود هرکاری بکنه تا رز باهاش بمونه..این عشق قلبو روحشو تسخیر کرده بود.
_:رز...اگر تو نبودی من تا الآن از غم نبودن خواهرم افسرده میشدم، این تو بودی که بهم یاد دادی چطوری خواهرمو تو قلبم زنده نگه دارم...من بخاطر تو قوی شده ام رز...حرفامو باور کن...من خیلی چیزارو به تو مدیونم، من خوشبختت میکنم..من جبران میکنم رز...بهم اعتماد کن..
از چشماش صداقتو میشد خوند ولی رز حسابی شوکه وناراحت بود احساس میکرد بهش خیانت شده...احساس میکرد بهش دروغ گفتن.
رز سرشو تکون دادو در حالی که چشماش پراز اشک بود گفت:نه..دیگه نه...دیگه هیچی درست نمیشه! دیگه نمیتونم ببخشمت..
اینو گفت ودر حالی که زیر بارون خیس شده بود رفت. سهیل میخواست بره دنبالش ولی ایستاد.
رز تندو تند میدوید..نتونست شاهینو ول کنه.
تو دلش گفت:سهیل...همه ی اینا زیر سر شاهینه...اول حسابتو با اون صاف کن، بعداً از دل رز در میاری..اول حساب این عوضی که زندگیتو بهم ریختو برس.
برگشت وروخشمگین به شاهین نگاه کردو گفت:حالا خیالت راحت شد؟...سبک شدی؟...زنم رفت... همش هم تقصیر توئه نامرد عقده ایه..
_:به من میگی عقده ای؟ تو چی؟...همه تقصیرا افتاد گردن من درحالی که این توبودی که بیشتر ازمن همه رو ناراحت کردی...من نمیتونستم اینو تحمل کنم، الآن هم نمیتونم...پشیمون هم نیستم.
romangram.com | @romangram_com