#عشقی_برای_کشتن_پارت_107

رز احساس کرد نفس کم آورد...قلبش درد اومد..اما نمیتونست به این راحتی باور کنه.
_:من نمیتونم باور کنم...یعنی شماها...منو از قبل میشناختینو اومدین سراغم؟ این خیلی مسخره است...خیلی.
_:آره...ولی من کاری نکردم...همش زیر سر سهیل بوده...ممکنه بنظر تو مضحکو خنده دار بیاد ولی واقعیت داره...قسم میخورم.
رز اشک تو چشماش جمع شده بود. با خودش گفت:باور نمیکنم..نه، سهیل دوستم داره، ما تازه میخواستیم بریم ماه عسل...ما حتی داشتیم بچه دار میشدیم...اینا چه معنی میده؟ باید باور کنم که بهم نارو زدن؟...خیلی بی رحمین...چطور ممکنه؟!.
نفهمید کی اشکاش سرازیر شدن.. شاهین همونجور ساکت ایستاده بود...گریه های رز بهش قوّت قلب میداد.
تا اینکه سهیل هم رسید.داشت میومدو سرشو چرخوندو رز و شاهینو دید..جاخوردو نزدیکتر شد.
شاهین:سهیل بهت دروغ گفته...اون بخاطر انتقام باتو ازدواج کرده..اون تورودوست نداشته..ازت متنفربوده...همش بخاطر خواهرمون بوده.
رزهم گریه اش بیشتر شدو چیزی نگفت.
سهیل هم اومد جلو. داد زد:تمومش کن شاهین...این مضخرفات چیه که داری میگی؟!.
شاهین:توهم اومدی؟...خوش اومدی...من فقط دارم حقیقتو میگم...همین...چون اینجا دیگه آخر خطه آقا سهیل!.
سهیل:یه طرفه رفتی به قاضی آره؟ اون فقط خواهر من نبود...خواهر توهم بود...تو بیشتر از من مشتاق انتقام گرفتن از رز بودی، چرا اینارو بهش نمیگی؟.

romangram.com | @romangram_com