#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_81
نمیگی؟؟
_فعلن نه!ولی میگم بهت..
آروم به سمت اتاق کیمیارفتم..
البته اتاق من؛که فعلاً اتاق کیمیاست..
منم تواین مدت تواتاق ارمیا میخوابیدم(هعییی خداا)
به اتاق که رسیدم،در زدم..
وارداتاق شدم که دیدم نشسته وبه موبایلش خیره شده..
آروم آروم رفتم پشتش..
بادیدن تصویری که روی صفحه گوشی بود،وا رفتم...
عکس عرفان بود...
دستمورویسرش گذاشتم که سریع برگشت؛معلوم بود ترسیده..
ردّ اشک خشک شده روی صورتش بود..
کنارش نشستم وگفتم:
میدونی کیمیا؟؟بعضی وقتااحساس میکنم خیلی خستم..خیلییی...
انقدرکه دلم یه خواب میخواد؛نه ازین خواب معمولیا...نه،ازون خوابی که بخوابم وصبح دیگ پانشم..
_نگو
_خیلی دلم تنگ شده..
romangram.com | @romangram_com