#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_243
گونشو بوسیدمو گفتم بی بلا عزیزم...
به نازلی ۱۰ساله که داشت گشقاشو مینوشت و نازگلی که۳سالش بود با اون قیافه تپلش.. که داشت وسایلی که ریخته بود رو جمع میکرد نگاه کردم....
درست چند سال قبل وقتی تو بیمارستان بهوش اومدم فهمیدم چی شده...فهمیدم قلب داداشم تو سینم جا شده....قلب عزیز دوردونم...تا ۱سال اول افسرده بودم...
عذای داداشمو داشتم...دیوونه شده بودم...ولی ارمیا کمکم کرد رو پام وایسم...کمک کرد بازم بلند شم....
دستمو رو قلبم گذاشتم اروم لب زدم دوستت دارم محمد...
در خونه باز شد ارمیا اومد داخل ارمیایی که ۳۶سالش شده بود...ارمیایی که هم پای من درد کشید...ارمیای که واس خاطرم از خوانندگی خدافظی کرد...ارمیایی که واس خاطر من هر کاری کرد. .
ارمیا_به به دخملای نازم...
نازگل_شلام ببیی...
اومد جلو نازگلو بغل کرد سرشو بوسید....نازلی هم به باباش سلام کرد که ارمیا نازلیو هم بوسید....
ارمیا_پرنسسا ملکه ی من کو؟!..
نازپل با زبون شیرینش گفت_تو اچپزخونه دله مم(غذا)دروست موکونه
ارمیا خندید گفت_قصد نداری قشنگ حرف بزنی؟!....
_نه ببیی..همینطولی قیچنگه...بخول کی راد اخموهه خیلی باخالم.....
صدای پاهای ارمیا میومد...وارد اشپزخونه شد...
+سلام اقایی؟!..
لبخندی زد گفت_سلام ملکه خانوم...بیا بغلن خستگیه در بره....
جلو رفتمو تو بغلش پنهون شدم....
romangram.com | @romangram_com