#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_205
یهو نازلی متوجه ام شد...با جیغ گفت_مامانی...
دویید سمتم خم شدمو بغلش کردم....
به ارمیا خیره شدم...اونم به من...
_جونم جیگر مامان؟!..
نازلی_ممنی من به بابایی رسیدم...بابایی رو دیدم...نمیدونی چقدر خوش گذشت..واسم لالایی خوند...یه عالمه واسم اسباب بازی خرید...تازه گفته خیلیم دوستم داره....تازهههه..
گونمو محکم بوس داد ادامه داد_ملسی که بابایی رو اوردی پیشم....
سوالی بهش نگاه کردم که گفت_بابا بهم گفت کار بدی کرده بود رفت بهش فکر کنه...حالم پشیمون شده ....اومده پیشم...
لبخندی بهش زدم اروم لب زدم_دوسش داری؟!...
نازلی_اره مامانی اره ..خیلی خیلی دوستش دارم...مامان تو رو خدا بریم پیش بابایی ....من دوست دارم مثل بقیه بابایی داشته باشم....
سری تکون دادم...نازلی یهو جیغ زد گفت_وای دیرم شد ...من باید بلم پیش پارمیس بهم رقص یاد بیده...مامانی برم؟!..
_اره برو...
نازلی_باچههه
سریع اومد جلو گونمو بوسید دویید سمت ارمیا گونه اونم بوسید گفت_بابایی اومدم باز نری ها باش اینجا...خیلی دوشت دارم...
ارمیا_نمیرم...بدون تو هیجا نمیرم...برو برقص خوشگلم....
نازلی دویید از خونه زد بیرون...منم پشت سرش رفتم نگاه کردم ببینم تا خونه مادرجون میره یانه....
داشتم بهش نگاه میکردم که دستی دور کمرم حلقه شد......
سرمو پایین اوردم به دست ارمیا که رو شکمم بود نگاه کردم..دستمو رو دستش گذاشتم که دستشو بردارم ولی اون زودتر دستمو گرفت زیر دستش رو شکمم گذاشت....
romangram.com | @romangram_com