#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_185
تو شک بودم...وقتی با نازلی از سالن خارج شدن تازه فهمیدم چی به چیه....بی توجه به حرفای مجری..دوییدمو از سالن زدم بیرون....
کجا میتونه رفته باشه...همونطور داشتم میگشتم که یهو نازلیو با یه پسره دیگه دیدم که به سمت سالن میرفتن...پشت ستون قایم شدم تا نبینن منو.....
به محض رفتنشون دوییدم سمت اتاق..درشو اروم باز کردم...غزاله پشتش به در اتاق بود...
عصبانی بودم با فکی منقبض شده گفتم_هه غزاله خانوم...
جوری برگشت که فک کنم گردنش شکست....چشاش از تعجب گرد شده بود....
با تته پته گفت_تو..تو..اینجا...
پوزخندی زدمو گفتم_توقع نداشتی بیام دنبالت؟
یکم نگام کرد با صدای قاطعی گفت_هه..نه فکر نمیکردم مگه این چهار سال دنبالم گشتی...
خندیدم...خنده هام درد داشت...چی داره میگه این...دلم میخواست بغلش کنم...جوری بغلش کنم که دست هیچکی بش نرسه...چشماش سرد بود سرد سرد...یعنی دیگه دوستم نداشت؟!...اون بچه کیه؟!...هه...
داد زدم_من نگشتم...من عوضی کل شهرو بخاطرت گشتم...اما چ فایده ...
بهش نزدیکتر شدمو با لحن تندی گفتم_خانومو بعد چهار سال با یه بچه تو بغل دیدم...اون بچه کیه؟هان؟
غزاله_هه خب منم حق زندگی داشتم....تازه مگه مهمه... به تو ربطی نداره...
داد زدم_بچه کیه؟
غزاله با پوزخند گفت_بچه همونی که الان نازلی میخواس بره پیشش....
با حرفش جوش اوردمو دستمو بالا اوردم محکم کوبیدم تو صورتش....
واااایییی من چیکار کردممم...لعنتی...لعنتی.....
پوزخندی زدمو گفتم_هه...هرزه نبودی که اونم شدی .....
romangram.com | @romangram_com