#عشق_تو_پناه_من_پارت_542
-بگو... خودش میفمه وقتی بهش میگم زبون دراز یعنی شیرین زبون...وقتی میگم لاغر مردنی...یعنی باربی...وقتی میگم چس سفی...
نگام افتاد به قندون...سریع دست دراز کردمو قندو برداشتم که کاوه سریع جیم زد!!!
واقعا پسره خوبی بود...خیلی دوسش داشتم...جای برادرو برام پر کرده بود...
اینجورم که معلوم بود این سامیه خله ما تو گلوش گیر کرده...
همچیشون با بقیه فرق داره جفتشون دیوونن...
پاشدم تازه یادم افتاد چه قدر ناراحت بودم ولی با بودنه این کاوه ادم همه چیو فراموش میکنه بس که زبون میریزه و دلقک بازی در میاره!!!
کناره بچه ها وایساده بودیمو داشتیم به دسته ها نگاه میکریدم...
البته کیمیا با امیر رفته بود خونه مادر شوهرش نذری پزون!!!
دسته محمدطاها اینا تازه شروع کرده بود...
انقدر دلم شور میزد...
تند تند صلوات میفرستادم تا اروم شم...دلم میخواست امشب زود تموم شه!!!
هنوز باهاش قهر بودم...اونم باهام حرف نزد...
تا وقتی بره هیئت تو اتاق خوابیده بود...
ساعت نه بود که از اتاق اومد بیرون...
romangram.com | @romangram_com