#عشق_تو_پناه_من_پارت_512
الان که محدثه هم خوب شده بود...
ولی بازم زیاد باهم خوب نبودیم...نه اینکه جنگ کنیم...معمولی رفتار میکردیم...
بعد از مراسم...
برای مهمونا سفره پهن کردیمو...سبزی خوردنو پنیرو نون سنگک با خرما گذاشتیم وسط...
عمه میگفت سفره حضرت رقیه است...
همونجا نذر کردم حاله محمد طاها خوب شه و از شره این تلفنا جونه سالم به در ببره...ساله دیگه سفره خانوم رقیه بندازم تو خونه خودم...
داشتم با مائده ظرفا رو میشستم که عمه مائده رو صدا زد...
میخواستم سبده ظرفا رو بذارم پایین که دیدم یه دستی اون طرفشو گرفت با هام کمک کرد...
سرمو اوردم بالا...محدثه بود.
-مرسی!!!
-کاری نکردم!!!
گذاشت پایینو رفت سراغه کاره خودش...
تلفنه عمه اینا زنگ خورد هیچ کس نبود جواب بده همه تو حیاط بودنو داشتن برای شب که مردا میومدن غذا حاضر میکردن!!!
تلفنو برداشتم
romangram.com | @romangram_com