#عشق_تو_پناه_من_پارت_499

ما که با همه چیز ساختیم بقیشم کمکمون کن...

انقدر گفتم وگفتم که نفهمیدم چه طور رسیدم به ضریح...نفهمیدم چه طور دستم داره رو ضریح حرکت میکنه...

اما وقتی برق حلقمو دیدم فهمیدم!!!

انقدر اشک ریختم تا اروم شم...هرچی اشک داشتم ریختم...هرچی درد دل داشتم همونجا گفتم...پیشه ضامنه اهو گفتم...پیشه پسره بابالحوائج گفتم...پیشه برادر حضرته معصومه گفتم...پیشه غریب الغربا گفتمو گفتمو گفتم!!!

وقتی نگام به ساعت افتاد فهمیدم چهل دقیقه است تو حرمم...

سریع بلند شدم چادرمو جمع کردمو دوییدم سمته کفش داری!!!

بدونه این که بنداشو ببندم دویدم سمته سقا خونه!!!

محمدطاها رو دیم که کلافه از این طرف میرفت اونور...با یه دستش دست میکشید پشته گردنش...اون یه کی دستشم گوشیش بود!!!

با دیدنه من عصبی اومد سمتم

-کجا بودی؟

سرمو انداختم پایین

-ببخشید حواسم به ساعت نبود!!!

سرشو بلند کردو نفسشو داد بیرون!!!

-ببخشید دیگه.


romangram.com | @romangram_com