#عشق_تو_پناه_من_پارت_493
بعد از اینکه گشتنم از اون طرف اومدم بیرون که دیم محمدطاها هم اومد بیرون...
دستمو گرفتو راه افتادیم...
نگام افتاد به گنبد طلاش...اروم اروم راه رفتیم...
محمدطاها دستهشو گذاشت رو سینشو خم شد...به تقلید ازش این کارو کردمو باهاش زمزمه کردم...
-السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا...
تو عمرم همچین ارامشی نداشتم...
نمیدونم چی شد...فقط میدونم وقتی چشمموبستم...
از بینه پلکام...اشکام سرازیر شد...
محمدطاها دستمو کشیدو اروم اروم راه افتادیم...
همونجور که نگام به کفتراش بود...
نمیدونستم چی بگم...چی بخوام...هیچی تو مغزم نبود...خالیه خالی بودم...ارامشه مطلق...
یکی میگه با یه فریاد...راه میندازه دادو بیداد
بچمو اقا شفا داد...
تو صحن گوهر شاد...
romangram.com | @romangram_com