#عشق_تو_پناه_من_پارت_482
-درو؟
همون موقع صدای زنگه خونمون اومد...
محمدطاها رفت سراغه در وباز کرد...
عمه با گوشی تو دستش ویه پلاستیک تو دستش پشته در بود...
تلفنو گذاشتم...
عمه خندیدو سریع با محمدطاها روبوسی کرد!!!
بلندشدمو باهام روبوسی کردو تبریک گفت!!!
نشستم رو مبلو عمه هم رفت سمته اشپزخونه...محمدطاها نشست کنارمو گفت
-حالا میفهمم تو هی خجالت میکشی یعنی چی...واقعا دارم خجالت میکشم!!!
خندم گرفت اروم گفتم
-جزء عجایبه تو و خجالت؟
عمه اومد بیرونو تو دستش دوتا بشقابو قاشق بود...
نشست کنارمون...
-بیاین عمه من میرم...اینم صبحونتون..کاری ندارید...
romangram.com | @romangram_com