#عشق_تو_پناه_من_پارت_471

-محمدطاها کاره خودشه...میدونم...

-هیس به هیچی فکر نکن بیا بریم بالا...منو نشوند...سامیه وکیمیا کنارم نشسته بودن...اروم اروم اشک میریختم...

محمدطاها بایه لیوان اب قند اومد سمتم...سریع کیمیا وسامیه پاشدنو نشست کنارم

-اینو بخور رنگت پریده...

صدای دادو هواره مادرش میومد

-ابرو برد...اخرش گند زد...دیدی این ادمه من براش عروسی بگیرم...

بعدم قیافه خودش که داشت به همراه دایی میومد بالا...

دایی سعی داشت ارومش کنه...هرکی مونده بود خودمونی بود...

محمدطاها بلند شدو دستمو گرفت

-دستتون درد نکنه ماهم دیگه رفع زحمت میکنیم

مادرش تا نگاش افتاد بهمون دادزد

-اره تشریف ببر...اون خونه جلوی درو من تمیز میکنم...احمق نفهمیدی چی نوشته؟!!!

حس کردم زانوم نمیتونه نگهم داره!!!

محمدطاها سریع گرفت منو نشوندم رو مبل...


romangram.com | @romangram_com