#عشق_تو_پناه_من_پارت_432

خندیدمو گفتم

-ایول...

امیر که توپو گرفت به قصده من بود...توپو چنان پرتاب کرد چشمامو بستمو منتظر شدم بخوره بهم که خورد به دستمو، سوختم...

محمدطاها مونده بود وسط که اونم نویدو امیر انقدر تند تند زدنو تونستن محمدطاها رو بندازن بیرون...

نوبته اونا که شد ما از همون اولش رحم نداشتیم...ولی منو مائده زیاد از پسشون برنمیومدیم...مائده هم تکون میخورد توپو مینداخت تو بغله نویدو اونم با مسخره بازی میخوند یه

-یه گل دارم دوسش دارم...

بعدازکلی بازی بالاخره خسته شدیمو نشستیم...

کاوه معلوم بود کلافست...همه بهش میخندیدن چون کاوه عمرا یه جا نمینشست...از اون بدتر سامیه بود که اعصابش قاطی شده بود...

محمدطاها رفت برای ناهار کباب گرفتو همه باهم نشستیمو خوردیم.

بعداز ناهار همه کناره هم نشسته بودیمو اروم اروم حرف میزدیم که کاوه یه دفعه دادزد...دوستان برای اینکه حوصلتون سرنره کنسرتو اجرا میکنم.

خیرسرمون اومدیم عروسی....

-كوچه تنگه بله عروس قشنگه بله

كوچه تنگه بله عروس قشنگه بله

دست به زلفاش نزنيد مرواري بنده بله


romangram.com | @romangram_com