#عشق_تو_پناه_من_پارت_413
محمدطاها رفت درو قفل کردو برگشت سمتو گفت
-خب دگمه هاتو باز کن دیگه چرا ناز میکنی؟
اروم بلند شدمو دگمه های مانتومو باز کردم...
اومد جلو
-پشت کن...
سریع برگشتم حس میکردم تنم داره میلرزه...
چشمامو بسته بودمو دستمو مشت کرده بودم...
دستشو رو تیشرتم حس کردم سریع بردش بالا وبا اون دستاش که حس میکردم یه نمه زیادی گرمه...قفلشو باز کردو نفسشو محکم فرستاد بیرون...سریع مانتومو پوشیدمو چادرو گذاشتم سرم...
وای مردم...
بالاخره همگی سره جاهاشون وایسادنو سامیه وکیمیا دو طرفه پارچه رو گرفتن...
همون موقع محدثه و پدرش وارد شدنو خیلی اروم سلام کردن...وهمون کنار وایسادن...
سامیه وکیمیا پارچه رو نگه داشته بودنو مائده قند میسابید...
عاقد شروع کرد به خوندن...
شناسنامه هامونو داده بودیم به همراهه برگه قول نامه بنده!!!
romangram.com | @romangram_com