#عشق_تو_پناه_من_پارت_412
محمدطاها اخماشو کشید بهمو گفت
-خب نرجس که شالش و گره نزده!!!
وای تازه فهمیدم مشکل چیه...سرمو انداختم پایین...
سامیه بدبختم داشت اب میشد...
-داداش اخه لباسش نباید قفلش بسته باشه...حتی لباسه..
پوفی کرد که...
محمدطاها که اعصابش داشت بهم میریخت
-سامی لقمه رو نپیچون قفلش کجا بو....اهـــــان...
ایندفعه محمدطاها سرخ شد..
-حالا من باید بازش کنم؟
سامیه بیچاره صداش درنمیومد...
-اره دیگه...
بعدم جیم زد بیرون...
یه دفعه دیدم همه اتاقو خالی کردن...
romangram.com | @romangram_com