#عشق_تو_پناه_من_پارت_331

سامیه تا رسید اروم جوری که محمدطاها که کنارم نشسته بود نشنوه گفت

-پاشو بریم اب بازی!!!

بلند شدم که محمدطاها سریع گفت

-کجا؟

-میریم...کناررودخونه...

اخه اب شارش ازدله کوه بودو وارد رودخونه شده بود.

-رفتیم کناه رودخونه و سامیه نشست رو تخته سنگو دستشو فرستاد تو اب...که یه دفعه دادزد...

-وای یخ کردم....

چنان دستشو محکم کشید بیرون که اب پاشید تو صورته کیمیا...

وکیمیا هم واسه تلافی اب پاشید روش به چند دقیقه نرسید که همگی داشتیم اب بازی میکردیم با وجود سردیه اب ولی انقدر جمبو جوش داشتیم که سرما حالیمون نبودو دیگه عادی شده بود...

یه دفعه دیدم کاوه یدونه پلاستیکه چیپسارو بداشته داره میاد سمتمون...

-تنها تنها خانوما؟

داشت پلاستیکو پراب میکرد که سامیه یه مشت اب ریخت تو صورتشو بلند بلند خندیدو گفت

-حالا توهم هستی!!!


romangram.com | @romangram_com