#عشق_تو_پناه_من_پارت_311

مادرشم به غرغراش ادامه داد

-محدثه عروسه خانوم حسینی رو دیدی چادریه!!!انقدر نجیبه!!!

حالا دوهزاریم افتاد مشکلشون با چادری نبودنه من بود.

عیبی نداره من هیچی نمیگم...

-مامان جان ماداریم میریم ازمایش خون کاری ندارین؟

محمدثه دهنشو کج کرد

-مامان جان...چایی شیرین!!!

الله اکبر خدایا خودت شاهدباش!!!

مادرشم اخم کردو گفت

-نخیر مراقبه محمدطاها باش...وایسا یه لقمه درست کنم بده بخوره بچم ضعف نکنه!!!

خندم گرفت محمدطاها با اون هیکل ضعف کنه!!!

البته ضعف کردنشو دیده بودم...موقع سردردش مخصوصا خیلی بد بود!!!

لقمه رو ازش گرفتمو تشکرکردم وپشته سره محمدطاها رفتم بیرون!!!

سوییچه سوزوکیشوب اباش بهش برگردونده بود ولی اون قبول نکرد.


romangram.com | @romangram_com