#عشق_تو_پناه_من_پارت_310

که دگمه هاش چند لحظه دیگه میترکید...

-چرا ست کردی با من!!!

-شما با من ست کردی خانوم!!!

-وا من اول مانتومو پوشیدم...

-من اول پیرهنمو برداشتم...

-کل کل باتو بی نتیجس!!!

اونم خندیدو ژله موشو زد کفه دستش تا بعد بزنه به موهاش...

راه افتادم واز پله ها اومدم پایین که مادرشو محدثه تو اشپزخونه بودن

بابا مهدی دیشب مائده وسامیه رو برد خونه عمه تا برنامه ریزی کنن واسه درسشون...

مثلا دیگه وگرنه من اون دوتا رو میشناسم مگه درس میخونن باهم باشن!!!

مادرش تا منو دید گفت

-همه دم از نجابت میزنن برادرم چنان تعریف کرد من گفتم افتاب مهتاب ندیدس!!!

-سلام صبحتون بخیر!!!

محدثه ایشی گفتو روشو برگردوند...


romangram.com | @romangram_com