#عشق_تو_پناه_من_پارت_281

میخواستیم چیکارشون کنیم؟

چه جوری میخواستیم حلش کنیم؟

محمدطاها پولی نداشت یه پنج تومن تو حسابش بود...حقوقشم که خرجه خودمون میشد دیگه...

حالا شاید بتونیم وامی چیزی جور کنیم...البته چند روز پیش عمو داشت باهاش صحبت میکرد گفت رو من واسه پول حساب باز کن...

میتونم کمکت کنم!!!

خیرببینه الهی!!!محمدطاها هم میگفت میتونه یه مقداری از دوستاش قرض بگیره!!!

ولی مگه میشد...با این یکم یکما...هم خونه اجاره کنیم هم جهیزیه جور کنیم؟

ازهمه بدتر دلم شوره رفتار مادرشو میزد...

اشکام اروم اروم راشو باز کرده بود چرا من انقدر بی کسم؟

چرا انقدر تنهام من حتی نمیتونم اسم پدرمادرمو بیارمو بگم اینا پدرمادرمن!!!

ازهمه بدتر ترسی بود که تو جونم افتاده بود به خاطر حرفای نریمان..

من میترسیدم...ازنریمانو ونادر میترسیدم...از اینکه نکنه بلایی سره محمدطاها بیارن؟

خدایا خودت بهمون رحم کن...سرم دوباره داشت نبض میزد!!!

با شنیدنه الله اکبر بلند شدم!!!


romangram.com | @romangram_com