#عشق_تو_پناه_من_پارت_280
بلند شدم همونجور که دگمه مانتومو باز میکردم گفتم
-پاشو لباستو عوض کن!!!
چشم بسته زمزمه کرد
-بیخی...
اروم لباسامو با یه تیشرتو شلوار راحتی عوض کردم...
حواسم پیشه محمدطاها بود که با اون شلوار لیه تنگش خوابیده بود...
اروم رفتمو دگمه پیرهنشو بازکردم تابستون بود عرق میکرد...
کاره دیگه ای هم نمیشد انجام بدم...
گوشیشو برداشتمو ورمزشو که اسم من به لاتین بود زدمو برای هفته صبح زنگ گذاشتم...
برقو خاموش کردمو پتویی که پایینه تختش بودو برداشتمو گذاشتم رو زمین به عنوانه بالش...چشممو بستم...
خوابم نمیبرد...
مغزم شلوغ بود بدجور...سردردم یکم بهتر شده بود...خوابم نمیومد تازه هم خوابیده بودم عمرا اگه الان میتونستم بخوابم...
حالا که مادرش موافقت کرده برامون عروسی بگیره...بقیه کارا چی؟
خونه و جهیزیه وکلی خرجه دیگه...
romangram.com | @romangram_com