#عشق_تو_پناه_من_پارت_274

محمدطاها-اول بریم خونه عمه وسایلامونو برداریم!!!

رفتیم اونجا و وسایلامونو جمع کردیم واز عمه وعمو کلی تشکر به عمل اوردیم...

البته من هیچ وقت مهربونیشونو فراموش نمیکنم!!!

عمه هم تو گوشم گفت

-اولا یکم کوتاه بیا دربرابره حرفای نیش داره اشرف...بعدشم اگه خدایی نکرده مشکلی برخوردین درخونه من همیشه براتون بازه!!!

بعد از خداحافظی فوق العاده گرممون...سامیه هم یه مقدار وسایل برداشت تا همراه ما بیاد خونه داییش!!!

جلوی درخونشون پیاده شدیمو رفتیم تو...

همه چراغا روشن بود...ونشون میاد با اینکه ساعت سه نصفه شبه همه بیدارن!!!

عمو جلوتر از ما رفتو بعدشم سامیه...منو محمدطاها هم دست تو دسته هم رفتیم بالا...استرس کله وجودمو گرفته بود...هنوز بیحال بودم...

وسردرد امونمو بریده بود....دکتر گفته بود تشنجم به خاطره فشار عصبی بود که بهم وارد شده بود!!!

اروم اروم پله ها رو رفتیم بالا و من زیر لب ایت الکرسی رو میخوندم...

دستمو فشار خفیفی داد وگفت

-میخوای برگردیم؟

-نه بریم!!!


romangram.com | @romangram_com