#عشق_تو_پناه_من_پارت_267
مامورانه اورژانس به داخل امدنو بعد از معاینه اولیه جسم بی جانه نرجس را با خود به بیرون بردند...
درهنگام معاینه سریع مانتوی خود را به تن کردو مقداری پول وگوشیه خورد را برداشت وبعد از قفل کردن در با مامورانه امبولانس همراه شد...
دران طرف...
محمدطاها درحالی که قلبش تیر میکشید دره خانه را گشود دوید به سمته سر خیابان تا سریع تر ماشینی پیدا کند...
همانطور که نفس نفس میزد با صدای بوقه ماشینی به خود امد...
برگشت...پدرش بود که پشته فرمانه ماشینی که همیشه زیر پای او بود نشسته بود!!!
پدرش سرش را از پنجره بیرون اورد
-بیا بالا باهم بریم..
بدونه معطلی سوارشد...وقتی پای نرجسش وسط بود قهرو دعوا معنی نداشت...مهم نرجس بود...همینو بس
-گاز بده...بابا گاز بده...
-بپرس کدوم بیمارستان...
سراسیمه با سامیه تماس گرفت...سامیه اجازه نداد حرف بزند
-داداش داریم میریم درمونگاه رسول اکرم...
-بابا درمونگاه رسول اکرم.
romangram.com | @romangram_com