#عشق_تو_پناه_من_پارت_266

-بله...

زبانش قفل شده بود...

-دا..داش...

محمدطاها ترسید...خیلی ترسید...چه چیزی باعث شده بود سامیه دختر عمه همیشه شادش...اینگونه صدایش بلرزد؟

-چیشده سامی؟

نگاهش به سمته نرجس رفت که میلرزید...

-داداش نرجس...

فریاد زد از عمقه وجودش فریاد زد...نرجسش...همسرش...محرمش...

-نرجس چی؟

تمام کسانی که درسالن بودندو نظاره گر دعوا...با فریاده محمدطاها ترسیدند

-داداش حالش بده..از حال رفته..تشنج...

همانطورکه سراسیمه به بیرون میدوید دادزد

-زنگ بزن اورژانس الان میام...

نفهمید چگونه به اورژانس زنگ زدو توضیح داد...با صدای زنگه در به خودش امد و سراسیمه نرجس را برروی مبل خواباند و به سمته در پرواز کرد...


romangram.com | @romangram_com