#عشق_تو_پناه_من_پارت_224
اروم اروم تاب داشت وایمیساد...
-به من ربطی نداره...شما هم بگو مارو انداختی بیرون تموم...دیگه هم به من زنگ نزنید اونم این وقته شب.
سریع ازتاب اومدم پایین دیدم گوشی رو قطع کرد.
-چیشده؟
اهی کشیدو گفت
-مثله اینکه نریمان رفته جلو دره خونمونو دادوبیداد راه انداخته!!!
-وای نه!!!
لبخندزد
-خب بریم خونه؟
-میخندی؟محمدطاها پیدامون کنه بیچاره ایم!!!
دستشو اورد بالا وموهامو فرستاد تو شالم وزل زد تو چشمام
-هیچ غلطی نمیکنه...الکی حرص نخور هیچی نیست!!!
دستمو کشیدو رفتیم سمته بچه ها...
امیرو کیمیا هم اومده بودنو کنارشون بودن...
romangram.com | @romangram_com