#عشق_تو_پناه_من_پارت_151
منم نشستم کنار کیمیا وگفتم
-ممنونم بابت لباس.
-خواهش میکنم عزیزم...اینا رو تا حالا تن نزدما...چون برام یکم تنگ بود.
لبخند زدمو سرمو انداختم پایین که صدای خاله اومد
-طاها این چه کاری بودکردی پسرم؟
اهی کشیدو گفت
-خاله مجبور شدم به خدا...من نمیتونستم بذارم به زور شوهرش بدن.
امیر-خب ادم اینجوری میره؟با دعوا؟
-من که نمیخواستم دعوا کنم؟دیگه شد!!
با گریه گفتم
-محمدطاها...با حرفایی که تو زدی شانس اوردی نکشتنت...تازه دیگه هم منو راه نمیدن...اون چه حرفی بود زدی ها؟اون چه حرفی بود جلو بیست نفر ادم زدی؟
چرا منو خوردم کردی؟
اعصابم بهم ریخته بود وهیچی حالیم نبود دلم می خواست این بدبختیه جدیدمو سر یکی خالی کنم...دادزدم
-تو تا حالا به من دست زدی اره؟
romangram.com | @romangram_com