#عشق_تو_پناه_من_پارت_134
عمو داد زد
-چی میگن اینا؟
بابا با صدایی که میلرزید گفت
-خان داداش دروغ میگه!!
نادر سریع از خونه زد بیرون...
زنعمو دادزد
-از کجا معلوم؟من که اعتماد ندارم...پاشید بریم...من دختر میخوام بگیرم واسه پسرم...نه یه...نگاهه بدی بهم انداختو رفت بیرون...تمام فامیلاشون پشته سرش...البته همشون موقع رفتن چنان نگاهی بهم انداختن که بدترین لحظه زندگیم بود.
مامان بابا التماسشون میکردن که اشتباه شده ولی هیچ کس گوش نمیکرد.
ومن سرمو انداخته بودمو پایینو فکر میکردم چی میشه؟
چه جوری میخوان منو بکشن؟
دیگه حتی گریه نمیکردم...فقط خشک شده زل زده بودم به محمدطاهایی که جلوی همه دادزد که من باهاش بودم...
که دادزد من دسته دومم...
که به نادر گفت فابریکم ماله اون بوده!!!
منی که فقط یه بار باهاش دست دادم یه بارم قرصو گذاشتم کفه دستش!!!
romangram.com | @romangram_com