#عشق_اجباری_پارت_98

_من که یک گوشه چشمم غم عالم ببرد حیف باشد که من باشم و تورا غم ببرد..
ارشا نگاه مبهوتی به اروا انداخت وتازه پی برد به شعری که اروا تغییرش داده بود ودر وصف خودش خونده بود صدای خندش بالا رفت و اروا لذت میبرد ازاینکه تونسته بخندونش..
_آروا؟؟
_جانم حضرت شوهر؟؟
_تو راضی از زندگیت؟؟
اروا نگاه غم زده ای به ارشا انداخت که ارشا با دست به جاده اشاره کرد وازش خواست جلوشو نگاه کنه..
_جوابمو بده خانوم..
_چرا نباید راضی باشم اخه؟؟
_خوب همه مسولیت های زندگی رو دوش تو افتاده احساس میکنم با نهایت خودخواهی توی این دوسال مجبورت کردم با مردی زندگی کنی که فلج..
_ارشا ما بارها راجب این موضوع حرف زدیم کسی منو مجبور نکرده من دوست داشتم که همه جوره کنارت موندم در ضمن دکتر هم گفت که بایه عمل دیگه کم کم میتونی راه بری پس تمومش کن این بحث رو..
بالبخند رضایت بخشی که ارشا به روش زد دلش قرص تر شد از همه تصمیمات این مدتش ..
دوسه ساعتی بود که رسیده بودن و اروا مشغول تمیز کردن خونه برای جشن امشب بود با به صدا دراومدن زنگ دست از کار برداشت وبه سمت در وردی رفت با بازکردن در ونمایان شدن چهره شاد دایان لبخندی به روش پاچید..
_به..به..سلام حضرت برادر
_اه..اه..توهم که مث ارشا لوس شدی..
_عههه دایان..
_بله..دیگه کمال همنشین در تواثر کرد
صدای ارشا به هال دعوتشون کرد ودایان باخنده به سمت ارشا رفت..
اروا خوشحال از حکمت سردی خاک که بلاخره بعد از دوسال کمی تونسته بود دایان واروم کنه به سمت اشپزخونه رفت تا بقیه کارهاش انجام بده..
تقریبا تمام کارهاش تموم شده بود ومشغول اماده شدن بود راضی از لباس های ستش با ارشا دستی به موهاش کشید که حالا کمی بلند شده بود؛ با شنیدن صدای در از فکر بیرون اومد و روی ویلچری که برای امشب اماده کرده بود نشست وازاتاق بیرون رفت..
با بیرون رفتن اروا بعد از چند لحظه تمام نگاه ها سمت اروا کشیده شد اما اروا بدون هیچ عکس العملی سلام بلند بالای کرد وبه سمت ارشا که جلوی میز نشسته بود رفت وصندلیشو کنار ارشا متوقف کرد حالا بادیدن نگاه رضایت بخش ارشا وبقیه حس خوبی از کارش توی دلش ایجاد شده بود دلش میخواست توی جشن دومین سالگرد ازدواجش درست هم شکل وشمایل ارشا وهم قد ارشا کنارش بشین تا مثل سال پیش ارشا ذره ای تحقیر نشه..
نگاهش به دایان افتاد که گوشه سالن کنار پدرش نشسته بود ومشغول صحبت با دختری زیبا رو ومحجبه بود که به گفته ارشا روانشناس دایان بود وتوی این مدت دایان به صورت عجیبی باهاش صمیمی شده بود و اون هم متقابلا عجیب حال روحی دایان وخوب کرده بود..
نگاهش وراضی توی جمع گردوند و توی دلش خداروشکر کرد که بعد از همه ای فراز ونشیبی ها ی زندگیش حداقل الان میتونست نفس راحتی بکشه حالا بهتر ایمان میاورد به جمله ای که خدا دوبار توی قران گفته تا دلمون بدجور قرص بشه: "فَان مَع العُسر یُسراً":همانا بعداز هر سختی آسانی هست...

romangram.com | @romangram_com